تبليغاتX
سایت جامع آموزش کوهنوردی

سایت جامع آموزش کوهنوردی

ما یک سایت آموزش کوهنوردی زدیم و کلی مطلب از وبلاگها دزدیدیم وزدیم تا هدفمان فقط آموزش باشد ومسائل حاشیه ای توش ننویسیم.ولی دوستان امان نمی دهند ومدام از ما خاطره طلب می کنند.مدام هم می پرسند ما با کدام گروه می رویم بالا. نمی دانم از کجای خاطرات بنویسم.دوستان شمالی که ما را می شناسند.چند سالی راهنما و همصعود دوستان بودیم ودوره های سنگ راهم در تهران دیدیم.اوایل کوهنوردی ها فقط به هدف دوست پیدا کردن وبه قول بچه ها دختر بازی بود .روزهایی که در صعود به همه چیز توجه داشتیم جز زیبایی های طبیعت.حرکات خزندگان رادر چادرها تمرین می کردیم ومعجون های مختلف غذایی اختراع می کردیم که می شد یک چیزی مثل آیس پک شکلاتی این روزها.خانم میم وخانم شین مدام با ما بودند وبا وجودی که در جلسات گروه که ما دائما غایب بودیم پشت سر ما صفحه می گذاشتند ولی اسم مارا گذاشتند خواجه محرم وحتی باما بارها در یک رخت.... ببخشید چادر خوابیدند.خانم بیب هم مدام با ما بود ومسئول آوردن ضبط و آلودگی صوتی کوه بود.یک بار هم ما را وادار کرد داخل کوه ودر سرمای پائیز لخت شویم تا طبقات شکم ما را بشمرد وعکس از ما بگیرد بزند توی وبلاگ کنونی اش که خودمان هم این عکسها را نداریم.اتاق این خانم که در دوران مجردی ایشان دیدیم چیزی مثل بازار سمسارها بود وکلی لاو ترکانده بودند روی در ودیوار.حالا خودم متعجبم چه کسانی اصرار دارند ما از قدیم ها بنویسیم وما را ایمیل باران می کنند.بدترین خاطرات من بعد از سیاه شدن انگشتان پا وکبودی پاها وسرمازدگی های خفیف ولی دردناک امداد ونجات هایی بود که با بازگرداندن جنازه ها همراه می شد.آدمهایی که بدون تجربه وفقط بخاطر خودنمایی خود را به کشتن می دادند وافرادی که فکر می کردند تنهایی بروند کوه راحت ترند.این اواخر هم که کوه رفتن ما شده صحبت های سیاسی وبحث های بچه ها در مورد همه چیز .یک گروه جومونگی هم به ما اضافه شده که خط به خط این سریال که من یکی دو قسمتش را توفیق داشتم ببینم حفظ هستند وحتی به لطف دی وی دی ها از آینده آن هم باخبرند.التماس هرکس رابرای لوازم فنی گران قیمت می کردیم جاخالی می داد ویا به یکی قرض داده بود یا نداشت.جیغ خانم ها از بریده شدن قوزک پا بخاطر گوش نکردن به نصایح ما پیر شدگان کوه به حدی شدید بود که گاهی بلافاصله سرم مار در می آوردیم تا نکند نیش مار عده ای را از متاهلی به مجردی برگرداند.تست های سرپایی ضربه مغزی را هم زمانی که سنگ ول می کردند توی سر وکله مردهای بدبخت داشتیم.دکتر گوش مروارید هم که این اواخر با همسر محترم به ما ملحق شد ومدام از طرز شستن لباس ها واستفاده از داروها وبیماریها اطلاعات می داد.همین هفته پیش که علایم آنفولانزای خوکی را می داد فهمیدیم به احتمال نود درصد ما هم این مریضی را داریم.از نویسندگانی بگویم که در دل تاریکی که از پناهگاه دور می شوند تا مطلبی شعری چیزی بنویسند وهمسران مبارک کلی آرامش پیدا می کنندوبلافاصله تا چادر خانم ها برپا شد بلوتوث  های بی تربیتی بین مردهای منحرف رد وبدل می شود.گاهی هم از دستشان در می رود صدای گوشی را نمی بندند وکلی آدم رنگ عوض می کند.گرچه جاسوسان گاهی خبر می دهند که خانم ها هم دست به بلوتوث خوبی دارند.خانم الف را هم داریم که ما تا اورا می بینیم یاد خیار شور می افتیم.نه که بنده خدا شکل خیار شور باشد بلکه ازبس  خیار شور وترشی هفت بیجار واین چیز ها می آورد کوه ما تا او را می بینیم دهنمان آب می افتد.؟؟ خانم جیم هم که سفالگر است وبیچاره شوهرش مدام بچه گل آلودشان را می شوید کوزه وگلدان خانه مان را جور می کند وما مجبوریم مدام گل بخریم وخشک شود.البته ایشان زمان عکس گرفتن مثل قورباغه می پرد بالای سنگ ها ومارا مجبور می کند عکس های فتوژنیک از او بگیریم.ما هم که دوربینمان دربست در اختیار تیم است . مجردی ها در نور شمع خانم ها را دید می زدیم وحالا چراغهای پرنور در آمده وکار همه را راحت کرده ولی ما متاهل شده ایم وشوروحال قدیم ها را نداریم.گاهی هم که تعدادمان کم است شده پنج نفری چپیده ایم توی ماشین دکتر جان وپژوی نوی ایشان را مورد عنایت خاص خود قرار داده ایم. کلی هم ادای آدم های خوشحال را در آورده ایم که یعنی دارد به ما حسابی خوش می گذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:50  توسط alicliff  |